شـــــــــکــلا تـــــ تـــــــلـــــــخ

 





خاطره یعنی از خاطر رفته و در خاطر مونده...خیلی سخته تو سرمای خالی زمستون... درست وقتی که همه چیزو فراموش کردی یک اهنگ تمام خاطراتشو بیاره جلو چشات...اون موقس که به یه جایی از نیستی می رسی که می فهمی رنج رو نباس امتداد بدی...تو کسری از زمان از بعضی ادم ا بگذری و برای همیشه تمومشون کنی...اره قصه ی امروزم یه عاشقونه قدیمیه...که بعده دو سال تلخی عطرش یادور دوباره شه...اگه بخوام روراست باشم...دلتنشگم...دلتنگ تر از همه ی دلتنگی ها...می دونی اینا همه بهونس......برای خالی کردن بغض های هر لحظه...تو دلتنگی های مدام...تو آشفتگی های دقایق......تا بحال شده چیزی تو دلت سنگینی کنه؟امروز...مست مست تو اوج شکستن بدجوری یاد تو افتادم......بقل یه غریبه...یکی از همونایین که برات حاضرن هرکاری بکنن...همینایی که تو سرما اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمیکنن بچپونن تو جیبشون…اونایی که تو عمق خنده هاشون یهویی ساکت میشن ...همونایی که ارزش یه ا نداشتی اما شا صدات می کردن...همونایی که تو انزوای خالی هق هق ات دستی مهربانی بودن واسه اشکات...می دونی فاجعه س...اینکه اون کسی که فکر نمیکنی تولدتو یادش بره یادش نره...کاش فردا بارون میزد...قطره قطره جرقه به خاطره رو تو ذهنت بیدار میکرد !این روزا فقط و فقط به یه چیز فکر میکنم...وتو خوب می دونی ...2سال گذشته یا نه شایدم بیشتر..یادم نمیاد..

فلش بک...دیدار اخر... یه اتفاق......تو سرازیری و سربالایی پله های پارک...

چند باری سعی کردم نگاهمو بدزدم...چند بار سعی کردم زیر چشمی نگاهش کنم....

اما گریزی نبود انگار فقط فقط زل زده بود به من...

سرد سرد.....اینقدر سرد که صد افسوس از چشماش پرتاب میشد...کاش دهن باز میکرد و ...

میگفت

کاش اینقدر مرده و سنگین نگاهم نمیکرد....

کاش ...

ظاهرا مقصد رسیدنی نبود

پ.ن:انگار دستام سرده سردن...

پ.ن:بیزارم از این جمله...اما به حرمت سبز شدنت...م ی گم میلادت مبارک او دار !!!

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1391ساعت4:19 قبل از ظهرتوسط شکلات تلخ | |

قاصد تجربه های همه تلخ

با دلم ميگويد

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

امروز روز خوبی بود... يعنی فکر ميکنم که روز خوبی بود... همه چيز عادی بود... همه چيز... مثل هميشه...

هنوز پشت سرم تير ميکشه... نکنه سکته کردم؟ از صبح که اونطوری شدم چشمام تار ميبينه... کاشکی سکته کرده باشم...

مهربونی خيلی خوبه... ولی نه وقتی که کسی بخواد ادای مهربون بودن رو در بياره... مثل من و شما که هيچ وقت دستمون برای پول دادن به گدا تو جيبمون نميره ولی وقتی که با يه نفر (مثلا يه دختر) از کنار يه گدا يا يه فال فروش رد ميشيم دست ميکنيم تو جيبمون و 5000 ميکشيم بيرون... فکر کنم اون گدا يا اون فال فروش هم در اون لحظه همون حالی رو داره که من امروز داشتم... حالت تهوع... نفرت... انزجار... حس يتيم بودن... حس... من يتيم نيستم... از دروغ بدم مياد...

بله... امروز روز خوبی بود... يعنی اگر بخوام صادق باشم بايد بگم که واقعا روز خوبی بود... اتفاقاتی افتاد که تا به حال نيفتاده بود...

پ.ن:یادش بخیر زمستان گذشته...چقدر زمستانی گذشت!


+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت7:53 بعد از ظهرتوسط شکلات تلخ | |

ارزوی مرگ دارم...


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه دهم آذر 1391ساعت5:37 قبل از ظهرتوسط شکلات تلخ | |